١- صبح - داخلی- آشپزخانه مشغول خوردن صبحانه :
مریم می گوید : امشب زود بیا ، خواهرم از کرمان می آید خوب نیست دیر بیایی . می گویم : چی کار کنم باید تا آخرین فیلم جشنواره را ببینم تا بتوانم برای روزنامه فردا درباره اش مطلب بنویسم . می گوید : پس نگو می ری سینما ، بگو دهه فجره ، سرم تو روزنامه شلوغه ، مجبورم تا دیر وقت بمونم .
٢- روز - داخلی - تحریریه روزنامه:
الو ، اطاق رانندگان ؟ دژاکام هستم . لطفا یک ماشین به ما بدید برای برج میلاد ... بله ؟... جشنواره فیلم فجر ...چی ؟... فقط برای کارهای مهم ماشین دارید ؟ ... مگه جشنواره فیلم فجر ، مهم نیست ؟ ... بله؟ ... کار مهم از نظر شما چیه ؟ ... فقط برای مجلس و ریاست جمهوری می تونید ماشین بدید ؟ ... ممنون !
٣- شب - خارجی - محوطه بیرون تئاتر شهر :
( دهه فجر سال ١٣۶۵ است . با دکتر کاخی استاد نمایشنامه نویسی از سالن چهارسو بیرون می آییم )
دکتر ابوالقاسم کاخی : ... حالا جالبه تو همین زمینه یک خاطره براتون تعریف کنم . من هنوزم که هنوزه مادر بزرگ پیرم از من می پرسه : ابوالقاسم روزا کجا می ری ؟ منم می گم : تئاتر . اونم می گه : ننه ! به جای تئاتر مئاتر برو سر ِکار تا بتونی نون در بیاری ، چیه که همه وقتتو تو تئاتر و سینما تلف می کنی می ری پی یللی تللی ؟!




